یکشنبه
خرداد 23
 
  • افزایش اندازه متن
  • اندازه متن پیش فرض
  • کاهش اندازه متن

بررسی طرح تجزیة کشورهای اسلامی

مقاله 11، دوره 4، 6 (ویژه ائمه جمعه)، بهار 1392، صفحه 33-35 XML اصل مقاله (394 K)
نوع مقاله: مقالات
نویسندگان
یوسف سیفی
کارشناس مسائل بین‌الملل
موضوعات
مقالات
اصل مقاله

بررسی طرح تجزیة کشورهای اسلامی

 

استراتژی کلان آمریکا در جهان اسلام

موفق نبودن آمریکا در منطقه در قبال گسترش اسلام‌گرایی، به­طور طبیعی باید تصمیم­گیران این کشور را به­سمت اتخاذ راهکارهای جدید هدایت کند. سیاست‌هایی که هم بتوانند منافع بلند­مدت آمریکا را در منطقه تضمین کنند و هم به­لحاظ هزینه‌های تولیدی، توجیه‌پذیر باشند. از جملة این سیاست‌ها، طرح تجزیة کشورهای منطقه است.

جنگ جهانی دوم همواره به منزلة محملی برای ورود به دنیایی متفاوت از گذشته، مورد توجه پژوهشگران بوده است. دورانی که با قتل عام وسیع در ژاپن و آلمان متولد شد و پس از فروپاشی شوروی به نقطة بلوغ خود رسید. شاخص مهم این عصر جدید، ظهور ایالات متحدة آمریکا به­عنوان یک قدرت بزرگ جهانی است. قدرتی که یکی از پایه‌های نظام نوین را در طول دوران رشد خود، خلق کرد و در جهان بدون کمونیسم در رأس سلسله­مراتب قدرت قرار گرفت.

 

این سیر رو­به­رشد در 1991م به بلندترین نقطة خود رسید و دنیایی را به مردم جهان نوید داد که به قرن آمریکایی مشهور است. آمریکا در طول سال‌های قبل و بعد از این رخداد، در حوزه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، موفق شد مرزهای کرة خاکی را یکی پس از دیگری به تسخیر خود درآورد و روز­به­روز حوزة منافع خود را در جهان گسترش دهد. ایالات متحده در­حالی به سدة 21 میلادی ورود می­یافت که تقریباً در همة جهان به­عنوان راهبر جامعة بشری، به رسمیت شناخته می‌شد. این قاعدة کلی، البته استثنائاتی هم داشت.

 

درست در همان روزهای کشاکش میان شرق و غرب، در­حالی­که حدود ده سال به نابودی مارکسیسم – کمونیسم زمان باقی بود، عمیق‌ترین فریاد مخالف با جهان آمریکایی از خاورمیانه شنیده شد. ایران در­حالی­که نزدیک بود تا به یک قدرت در یکی از مهم‌ترین مناطق عالم تبدیل شود، ناگهان مسیر خود را تغییر داد و سرآغاز تحولی شد که بعدها، و در دورانی که قرن آمریکایی آغاز شده بود، آرزوهای نظام سرمایه‌داری را با آینده‌ای مبهم مواجه کرد. نگرش جدید و متفاوت به جهان و نفی رهبری آمریکا حتی با وجود اتحاد جماهیر شوروی و مقابله با آنچه قرار بود هویت جهان یکپارچه را رقم بزند، در ایران پا به عرصة وجود گذاشت.

 

انقلاب اسلامی در 1979م با تولد دوبارة دین در عرصة اجتماعی بشر، یک چشم‌انداز جدید برای جهان نوین ترسیم کرد. چشم‌اندازی که در آغاز دوران پساکمونیسم مهم‌ترین رقیب جهان‌گیری نظام لیبرال – سرمایه‌داری محسوب می‌شود. این انقلاب، اسلام‌گرایی بین‌المللی را به­عنوان یک وجود واقعی به جهان شناساند و الهام‌بخش نگرش‌های جدید در نظام بین‌الملل شد.

 

فضای به­وجود­آمده در خاورمیانه، این منطقه را به محور استراتژی کلان آمریکا در آغاز قرن 21 بدل کرد و در این دوران این منطقه بهترین چهارچوب جغرافیایی برای درک چگونگی حضور بین‌المللی آمریکا محسوب می‌شود. چهارچوبی که می‌تواند تاکتیک‌های دستیابی به امنیت مطلق را برای این کشور، توضیح دهد. آمریکا در جهت حصول به منافع خود در این منطقه از آغاز سال 2001م سلسله اقدام‌هایی را آغاز کرده است، که دو جنگ عراق و افغانستان از جملة آنها به­حساب می‌آیند. این اقدام‌ها در سال‌های ابتدایی قرن جدید، در چهارچوب طرحی رخ داده است که به خاورمیانة بزرگ معروف است.

 

طرحی که اگرچه محتوای آن هیچ‌گاه به روشنی در سیاست‌های اعلامی ایالات متحده توضیح داده نشد، اما بنا به اظهارنظرهای غیررسمی با سیاست‌های تجزیه­طلبانه همراه است. رویکردی که در سیاست خارجی آمریکا سابقه دارد و یکی از راهکارهای مهم در جهت تضعیف اسلام‌گرایی در منطقه محسوب می‌شود. حال اینکه تجزیه‌طلبی تا چه حد در دستور کار مقام‌های آمریکایی قرار داشته و چرا در برهة کنونی حائز اهمیت تلقی می‌شود، سؤال‌هایی هستند که این مقاله در پی پاسخ به آنهاست. برای ورود به بحث اصلی لازم است تا در ابتدا تصویری کلی از استراتژی کلان آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا ترسیم شود.

 

استراتژی کلان ایالات متحدة آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا

 

تغییر فضای بین‌المللی به دنبال اضمحلال جغرافیای سیاسی و فرهنگی کمونیسم در 1991م زمینه‌ساز ضرورت بازنگری در سیاست آمریکا در منطقة خاورمیانه و شمال آفریقا محسوب می‌شود. تحولی که به­معنای یکپارچگی سیاسی و اقتصادی اروپا در شکل وسیع آن و الحاق تمام و کمال این جغرافیا در سیستم اقتصاد جهانی و سیستم ارزشی لیبرالیسم است. از میان رفتن دغدغه‌های آمریکا در این منطقه که بن‌مایة سیاست خارجی آن بعد از پایان جنگ جهانی دوم بود، آغاز تحول در نگرش این کشور به خاورمیانه و شمال آفریقا، در نظر گرفته می‌شود1.

 

 اما با­این­وجود و علی‌رغم ترسیم «استراتژی کلان امنیت مطلق» تحول در رویکرد خاورمیانه‌ای کاخ سفید، تا یک دهه بعد به تأخیر افتاد2. وجود گرایش‌های اسلام‌گرایانه در منطقة خاورمیانه که مبتنی بر تئوری برخورد تمدن‌هاست - تهدید اصلی برای لیبرال سرمایه‌داری آمریکا تلقی می‌شود- از جمله مهم‌ترین دلایلی محسوب می‌شود که باعث تداوم سیاست ثبات در این منطقه در دهة نود شده است. سیاستی که اسلام‌گرایی را جایگزین کمونیسم در استراتژی کلان آمریکا کرده، هدف اصلی خود را از میان بردن آن می‌داند3.

 

بر­این­اساس اهدافی مانند حفظ ثبات کشورهای منطقه، پیشبرد جریان صلح خاورمیانه و تضمین جریان نفت منطقه، در کنار مقابله با جنبش‌های بنیادگرای اسلامی، همچنان راهبردهای اصلی آمریکا را در طول دهة نود تشکیل داده‌اند.

 

 

دکترین جرج دبلیو بوش

 

هشت ماه پس از به قدرت رسیدن «جرج بوش»، یک حادثة بدیع در تاریخ جهان رخ داد تا جانشین شوروی در سیاست خارجی آمریکا برای همگان مشخص شود. فروریختن برج‌های دوقلو در 11 سپتامبر 2001م چونان بازنمایی شد تا نشان دهد که پدیدة به­روز شده‌ای همچون تروریسم بین‌الملل، می‌تواند به اندازة یک ابر­قدرت معارض برای آمریکا و متحدانش خطرناک باشد و به همان اندازه نیز کار ویژة یک ابر قدرت را در طرح‌ریزی سیاست خارجی و استراتژی کلان ایفا کند.

 

در­واقع «حادثة یازده سپتامبر دگر نوین ایدئولوژیک را برای آمریکا تعیین کرد» و بر­این­اساس تیم بوش دموکراتیزه کردن خاورمیانه از بیرون و بسط ارزش‌های لیبرال دموکراسی و لیبرال سرمایه‌داری از درون را راهبرد کلان خود برای مبارزة ریشه‌ای با تروریسم قرار دادند. از­این­رو، هویت رهبری جبهة ضدتروریسم برای آمریکا، پیامد رخداد یازده سپتامبر است که حتی از­سوی بازیگران قدرتمند نظام بین‌الملل نیز مورد قبول واقع شده است4.

 

استراتژی کلان امنیت مطلق با شروع قرن جدید، بیش از هر نقطة دیگری در جهان، عطف به منطقة خاورمیانه و رویکرد کلان مبارزه با تروریسم در این منطقه است. تصمیم‌گیران آمریکایی، مقابلة همه­جانبه را با آنچه بنیادگرایی اسلامی می‌خواندند، محور حضور خود در این منطقه قرار دادند. حملة آمریکا به افغانستان و عراق در سال‌های 2001 و 2003م و به دنبال آن ادامة حضور نظامی در این دو کشور، بیانگر اهمیت قدرت سخت در استراتژی کلان آمریکا برای دستیابی به اهداف خود در خاورمیانه است.

 

اهمیتی که در دور دوم ریاست­جمهوری بوش «از سوی سیاست‌مداران و جامعة آمریکا مورد سؤال قرار گرفت»5 و منجر به تجدید نظر در رویکردهایی همچون یک‌جانبه‌گرایی و جنگ پیش‌دستانه شد و سپس روی کار آمدن «باراک اوباما»، سیاست‌هایی متفاوت را رقم زد.

 

دکترین باراک اوباما

 به قدرت رسیدن اوباما در سال 2008م تحول ایجاد­شده در راهبرد کلان ایالات متحده را نسبت به دوران یک‌جانبه‌گرایی و غلبة توانمندی‌های نظامی، به وضوح نشان می‌دهد. تلاش برای تلطیف چهرة ایالات متحده در میان مسلمانان که در ایام مبارزه‌های انتخاباتی به کسب اکثریت آرا از­سوی وی کمک شایانی کرده بود، در ادامه و پس از به قدرت رسیدن، ضمن مواجهه با چالش‌های مختلف، ادامه یافت. رویکردی که در چهارچوب استراتژی کلان «بین‌المللی­گرایی لیبرال» خودنمایی می‌کند.

 

این راهبرد از­یک­سو حاوی وجوه سلبی نسبت به دوران پیش از خود است و از­سوی دیگر پاسخی به ضرورت‌های دوران جدید در نظم بین‌المللی محسوب می‌شود. دکترین امنیت ملی آمریکا، براساس این راهبرد جدید و در چهارچوب رویکردهای دولت باراک اوباما، حول محورهایی همچون «دوری از یک‌جانبه‌گرایی، دوری از جنگ پیشگیرانه، دوری از اتکا به دخالت نیروهای نظامی، چندجانبه‌گرایی، تأکید بر اقتصاد و تأکید بر ظرفیت‌سازی‌های منطقه‌ای» شکل گرفته است.

 

در دکترین اوباما، رویارویی با تهدیدهایی مانند اسلام‌گرایی همچنان در دستور کار قرار دارد؛ اما ناکارآمدی به­وجود­آمده در استراتژی‌های جنگ پیش‌دستانه و یک‌جانبه‌گرایی دوران بوش، ضرورت بازنگری راهبردی در منطقه را برای کاخ سفید باعث شده است. بدیهی است در این دوران نه­تنها منافع آمریکا در منطقه محدود نشده، بلکه به­واسطة تعهد دولت مبنی­بر حفظ دستاورد‌های دوران بوش توسعه نیز یافته است. بنابراین ایالات متحده در طول داوزده سال گذشته با یک رقیب جدی در منطقة خاورمیانه و شمال آفریقا مواجه بوده که همان اسلام‌گرایی و اسلام‌خواهی در این منطقه است؛ اما در دوره‌های مختلف با اتخاذ رویکردهای گوناگون برای مقابله با آن تلاش کرده است.

 

ایالات متحده در عرصة عمل

 

آمریکا از ابتدای قرن حاضر حضوری فعال در منطقة خاورمیانه و شمال آفریقا داشته و منافع خود را با توسل به روش‌های گوناگون پیگیری کرده است. این حضور پر­حجم و پر­هزینه اگر چه در برخی از موارد با موفقیت‌هایی همراه بوده است، اما از نگاه صاحب‌نظران و با توجه به تداوم تهدیدها، استراتژی کلان آمریکا موفقیت‌آمیز تلقی نمی‌شود.

 

افغانستان و عراق

 

 جرج دبلیو بوش در دور اول ریاست‌جمهوری خود آغازگر دو جنگ مهم در منطقة خاورمیانه بوده است. دو جنگی که برای مقابله با آنچه تروریسم و سلاح‌های کشتار جمعی خوانده شده، صورت گرفته است. «جیمز کارت» معتقد است استراتژی آمریکا در این دوران مبتنی بر سه مؤلفة جنگ پیش‌دستانه، یک‌جانبه‌گرایی و دموکراسی­سازی بوده است. راهبردی که نه­تنها نتوانسته به اهداف خود دست یابد بلکه هزینه‌های مقابله با تهدیدها را نیز افزایش داده است.

 

به گفتة وی «در همین دوران بود که کره شمالی به منزلة یک تهدید هسته‌ای موفق شد به آزمایش‌های خود ادامه دهد، و ایران علاوه بر انرژی هسته‌ای، به حمایت از تروریسم (حزب­الله و جنبش‌های فلسطینی) بپردازد و این به میزان زیادی به جنگ فزاینده‌ای مربوط می‌شود که در عراق وجود داشته است؛ در­حالی­که صدام حسین نه بمب هسته‌ای داشته و نه رابطة مستحکمی با شبکة بین‌المللی تروریسم داشته است... و به­این­ترتیب بعد از سه سال این استراتژی، یک استراتژی مرده به­حساب می‌آید.»6

 

حزب­الله و حماس

 

حزب­الله لبنان و حماس در فلسطین، دو جنبش اسلامی در منطقه هستند که به منزلة محور مقاومت در برابر رژیم­صهیونیستی از آنها یاد می‌شود. این دو گروه با وجود پایگاه اجتماعی وسیع و حضور رسمی سیاسی در کشورهای خود، از­سوی ایالات متحده به­عنوان گروه‌های تروریستی شناخته شده‌اند و از جمله موانع سازش میان رژیم صهیونیستی و اعراب به­شمار می‌روند. اسرائیل طی دو جنگ سرنوشت­ساز در دهة گذشته تلاش کرده است تا این دو جنبش را نابود کند. جنگ 33­روزه برضد حزب­الله لبنان و جنگ 22روزه برضد حماس در باریکة غزه. این دو جنگ به­ویژه جنگ 33­روزه با پسوند نیابتی در رسانه‌های مختلف مطرح شدند که نشان از نقش جدی آمریکا در بروز آنها دارد.

 

«کاندولیزا رایس» تألمات جنگ 33­روزه را، درد زایمان تولد خاورمیانه‌ای جدید عنوان کرده بود، اما این نبردهای خونین که هزینه‌های قابل توجهی نیز با خود به همراه داشت، نه­تنها نابودی محور مقاومت را باعث نشد، بلکه مواضع این جنبش‌ها را نیز به­طور چشمگیری تقویت کرد. سعدالله زارعی در مقالة خود نشان داده است که جنگ برضد حزب­الله چگونه موضع این جنبش را در لبنان و منطقه تقویت کرده و باعث شده است تا نقش شیعیان در ساختار سیاسی لبنان توسعه یابد7.

 

برنامة هسته‌ای ایران

 

مواضع ایالات متحده در قبال برنامة هسته‌ای ایران که یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های آمریکا در منطقه به­شمار می‌رود، مواضعی متغیر بوده است. آمریکایی‌ها در­این­خصوص تا جایی که ممکن بوده از قابلیت‌های خود برای متوقف کردن فعالیت‌های صلح‌آمیز هسته‌ای در ایران استفاده کرده‌اند. واشنگتن از ابتدا نسبت به مذاکرات ایران و اروپا در­این­باره موضع منفی داشته و نسبت به اثر­بخش بودن آن ابراز تردید کرده است. این کشور همچنین از برقراری تحریم‌های اقتصادی برضد ایران حمایت جدی کرده و نهایت ظرفیت‌های خود را برای این منظور به­کار گرفته است.

 

آمریکایی‌ها اگر­چه در­نهایت به روند مذاکرات میان ایران و اروپا وارد شدند، اما همچنان از دستیابی به اهداف خود که توقف برنامة ‌هسته‌ای تهران است، بازمانده‌اند. آمریکا همچنین در­خصوص ایران سال‌هاست که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در چهارچوب سیاست تغییر رژیم عمل کرده است. سیاستی که نه­تنها به اهداف خود نرسیده است، بلکه پایگاه اجتماعی ایران در منطقه را نیز تقویت کرده است.8

 

بیداری اسلامی

 

ایالات متحده بنا بر سیاست سنتی حفظ ثبات در منطقة خاورمیانه و شمال آفریقا با اکثر نظام‌های دیکتاتوری حاکم بر کشورهای منطقه ارتباط داشته است9. این کشور حتی پس از فروپاشی شوروی برای مقابله با جنبش‌های اسلام‌گرا، پیشبرد روند سازش در­خصوص فلسطین و همچنین تضمین جریان انرژی در منطقه، روابط خود را با نظام‌های سیاسی حاکم ادامه داده است. تمامی کشورهای عربی حاشیة خلیج‌فارس، پس از حملة عراق به کویت، با آمریکا قراردادهای امنیتی و نظامی منعقد کرده‌اند. ایالات متحده سالانه کمک‌های قابل توجهی را به کشورهای مصر و یمن اعطا کرده است.

 

این کشور همچنین طی سال‌های اخیر و پس از عادی­سازی روابط با حکومت قذافی در لیبی، ارتباط اقتصادی قابل توجهی با طرابلس برقرار کرد؛ اما با وجود تمام تلاش‌های ایالات متحده مبنی­بر حفظ ثبات منطقه، بروز بیداری اسلامی از اواخر سال 2010م نشان می‌دهد که پیگیری سیاست‌های گذشته، کارآمدی خود را از دست داده است. در خیزش‌های مردمی منطقه با وجود تلاش‌های دولت اوباما به­ویژه در حوزة نرم‌افزاری، سهم قدرت گروه‌های اسلام‌گرا افزایش یافته و روندهای دموکراتیک که در سیاست‌های اعلامی مورد حمایت واشنگتن بوده است، در کشورهای مصر و تونس به پیروزی احزاب اسلامی منجر شده است.

 

بیداری اسلامی همچنین روند سازش در سرزمین‌های اشغالی فلسطین را نیز با ابهام مواجه کرده است. موفق نبودن آمریکا در برهه‌های گوناگون در منطقه در قبال گسترش اسلام‌گرایی، به­طور طبیعی باید تصمیم‌سازان این کشور را به سمت اتخاذ راهکارهای جدید هدایت کند.

 

سیاست‌هایی که هم بتوانند منافع بلند­مدت آمریکا را در منطقه تضمین کنند و هم به­لحاظ هزینه‌هایی که تولید می‌کنند، توجیه‌پذیر باشند. از جملة این سیاست‌ها، طرح تجزیة کشورهای منطقه است. طرحی که در مورد سودان با موفقیت به اجرا درآمده است و به­ویژه در جهت مقابله با بیداری اسلامی در منطقه مورد توجه کارشناسان قرار گرفته است10.

 

 

مراجع

1. سلیمانی پورلک، فاطمه (1389)، قدرت نرم در استراتژی خاورمیانه‌ای آمریکا، تهران، پژوهشکدة مطالعات راهبردی، ص84-85.

2. دهشیار، حسین (1386)، سیاست خارجی و استراتژی کلان ایالات متحدة آمریکا، تهران، نشر قومس. ص56-57.

3. سلیمانی پورلک، همان، 1389، ص87-85.

4. پور­احمدی، حسین و محمد­رضا موسوی­نیا (1385)، «سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه پس از 11 سپتامبر از منظر رئالیسم، لیبرالیسم و سازه­انگاری»، پژوهش حقوق و سیاست، ویژة سیاست و روابط بین‌الملل، بهار و تابستان، ص47-48.

5. متقی، ابراهیم، خرم بقایی و میثم رحیمی (1389)، «بررسی سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه پس از 11 سپتامبر (براساس رویکرد واقع‌گرایی تهاجمی)»، فصلنامة تحقیقات سیاسی و بین‌المللی، شمارة چهارم، ص19.

 

6. Kurth James (2005) "Global Threats and American Strategies: From Communism in 1955 to Islamism in 2005", Orbis,Vol. 49 Issue 4. p635-636.

 

7. زارعی، سعدالله (1387)، «چگونه حزب­الله، تابستان داغ آمریکا را به بهار لبنان تبدیل کرد»، سایت بانک مقالات جهان اسلام، نمایه در: (91/2/22)

 

8. حسینی، سیدمهدی (1384)، «پیامدهای برنامة هسته‌ای ایران در روابط ایران و آمریکا»، اطلاعات سیاسی - اقتصادی، آذر و دی، شماره‌های 219 و 220.

 

9. سلیمانی پورلک، همان، 1389، ص84-85.

آمار
تعداد مشاهده مقاله: 302
تعداد دریافت فایل اصل مقاله: 78
ارسال نظر در مورد این مقاله

شماره‌های پیشین مجله

MDB2 Error: unknown error